سفر به پاکستان از زبان دختر ایرانی: پاک داستان های کره ی زمین

در این نوشته سفر به پاکستان را از زبان دختری از شهر نصف جهان ایران می خوانیم. در قلب ایران، نصف جهان به جهان چشم گشودم. از دوران کودکی سفر را دوست داشتم و به دنبال زیبایی های طبیعت می گشتم. بزرگتر که شدم با همسایه های اصفهان بیشتر آشنا شدم و ماجراجویی های من نا خودآگاه آغاز شده بود. این آغاز همانا و جستجوها همانا …
در سالهای نو جوانی پایم را از مرزها فراترگذاشتم و ذهن و قلم و جستجوهایم به خارج از مرزها کشیده شد و با همسایگان ایران طرح دوستی ریختم. ترکیه را یافتم با مساجد زیبا، ساحل های نقره ای، پاساژهایی پر از زیبایی و کیفیت بالا. مولانا و قونیه اش شد جزئی از خاطرات گاه و بیگاه ذهن من.
 

حرکت از دیار مولانا به سوی بین الحرمین

از ترکیه به سمت عراق حرکت کردم. سرزمین نور را دیدم، دیاری که مرا “دچار ساخته بود و بیچاره آن کس که دچار باشد”. عراق مرا و اعتقاداتم را با خودش به خانه ی مولایم علی برد و جان مرا در بین الحرمین زیبا ترین دو راهی دنیا نشاند. تربت مولایم حسین زبانم را گشود و مسجد کوفه هوشم را ربود. کم کم به مردمان ساده زیستش رسیدم، آنان که مهربانی را مترجمند و سخاوت را معنا.

سفر به پاکستان ایده ای که پس از دیدار بلوچستان نجیب ایران در من شکل گرفت

در سفرهای ذهنی و علمی ام از افغانستان و تاجیکستان با زبان مشترک عبور کردم و احساس نسبتا راحت وآشنایی به من دست داده بود و تا این که روزی از بلوچستان نجیب ایران، مرز ایران و پاکستان سر در آوردم.
خودمانی تر که بگویم، هرگز به سفر به پاکستان فکر نکرده بودم و آن را حتی مقصد سفرهای ذهنی ام نمی دانستم. همیشه تصورم از پاکستان مردمانی فقیر، جنگ زده و گرد و خاک گرفته ای میپنداشتم که کسی ذوق سفر به پاکستان را ندارد.
اما بلوچستان پاکستان با آن آداب و رسوم به شدت متقارن با بلوچستان ایران مرا میخکوب کرد و با آن شنزارهای سرخ و نارنجی اش از ذهن من نارنجستانی برای پاکستان ساخت. پس بیشتر از قبل به دنبال سفر به پاکستان گشتم.
حسی قریب اما آشنا و پر از تردید مرا به داخل مرزهایش کشاند. همانجا که بلوچستانش مانند مردم بلوچ ما زیست می کنند، می پوشند، مهربانی می کنند و برای میهمان از جان مایه می گذارند. در اینجا دانستم راه را درست آمده ام و به درستی مسیرم ایمان آوردم.

آغاز سفر به پاکستان با سفر به قطعه ای از بهشت: بلتستان پاکستان

جستجو هایم جدی تر شد و در اوج ناباوری قطعه ای از بهشت، همان نهرهای وعده داده شده، سرزمین های سرسبز با کوههای بلند وعده داده شده را در بلتستان دیدم. شاید شما مخاطب عزیزی که می خوانی ندانی بسیاری از عکس و تصاویر زیبای طبیعت که بر جان خانه هایمان نشسته است، پس زمینه ی گوشی و لپ تاپمان شده است، تصاویر منحصر به فرد بلتستان زیباست. بهشتی در شمال پاکستان. تا چشم کار میکند سرسبزی است و رایحه های خوش بهشتی. دره هایش، فراز و فرودهایش، بزهای آزاد و سرحال رها شده در سبزه هایش …
چه قرابت زیبایی بین دو شمال دیده می شود و چه رابطه ی تنگاتنگی بین بلوچهاست …

مردمان پاکستان مردمانی آیینه تبار

اندکی عمیقتر که به این سرزمین بنگری میان رنگهای طبیعتش گم می شوی. رنگ مهربانی و صداقت را در چشمان مردمان همواره زحمتکش اش می بینی. انسانهای شریفی که با زیبایی سلیقه ی شان تناسب میان رنگ و لباس را رقم می زنند. مردمانی آیینه تبار. لباسهای رنگارنگشان هر کدام به رنگ یک شکوفه ی بهاری است و شادی و شعف را در رنگ زندگی شان آورده است. مردمانی که سختی های اعصار گذشته را با پشتکارشان میان مدادرنگی لباس و ادویه هایشان پنهان ساختند. همانهایی که دومین پایتخت زیبای دنیا را ساختند و برای استقلال کشورشان سرها دادهاند تا مغز و تفکرشان را جدا نکنند.

نجابت زیاد در عین شجاعت ویژگی مردمان پاکستان

مردمانی به شدت سختکوش، تلاشگر و نجیب. شاید ندانید پاکستان جز شاگرد اولهای مکتب اسلام است، به طوری که اولین دینی که در آنجا بنا شد اسلام بود و از همه ی ادیان پیشی گرفت. چه جوانها که برای جداشدن از بت پرستان هندویی پرپر شدند و چه مادرانی به جای اشک خون دلهاشان چکید ولی اسلامشان را قربان خواسته های شوم دیگران نکردند .به هر سوی تاریخ پاکستان نگاه میکنم به نجابتی زیاد در عین شجاعت میرسم. زمانی با هندوها، زمانی با ریگی ها و زمانی با داعش و اکنون برای نجات کشمیر مظلوم و نجیب تلاش می کنند. این نکات را می نویسم تا بعنوان یک دوست و یک همسایه فراموش نکنم ملت همسایه ام چه ها که نکشید تا پاکستان بماند.
اگر مناره ی زیبایش طاق آسمان هفتم را پاره می کند یادم باشد روزگاری دچار دستان کثیف انگیس بود، خون بهای زیاد داد تا اکنون مناره اش آسمان تراش و آسمان خراش باشد و روح و جان مردمانش شاد.

اقبال لاهوری: شاعری که تا چندی پیش او را ایرانی می پنداشتم

من از روزی که دریافتم اقبال لاهوری عزیز، استاد همواره مهربان و شعر دوست و خوش ذوق، ایرانی نبود و اهل پاکستان بود سریعتر از گذشته به دنبال اشتراکمان دوان دوان سرازیرشدم. آنجا که دیدم اقبال لاهوری نه تنها شاعر بلکه فیلسوفی باسواد و سیاستمداری آگاه است، شعرهایش به جانم رسوخ کرد. آنجا که لاهوری بزرگ استعمار را به سخره گرفت و برای مبارزه با استعمار تلاش کرد و با مولانا به آرامش رسید و شرافتمندانه زیست به عمق قرابت ایران و پاکستان پی بردم.
همیشه با اشعار فارسی اقبال،خون انار در زیر پوستانم جاری می شود. با برخی مصراعش روح تازه در من دمیده می شود و جان می گیرم
“دیوانه و دلبسته ی اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
راضی به همین پند قلم مال خودش باش
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
این گونه اگر نیست به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است ولی بی غم و محنت
محنت مکش از غیر و پر و بال خودت باش
صد سال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه و هر سال خودت باش” اقبال لاهوری
 


خالق اثر: عاطفه اکبری از ایران، اصفهان
 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *